هوش مصنوعی صنعت را عوض کرد، اما نه دلیل عشقم به کامپیوترها را
این متن را به این خاطر نوشتم که مست بودم، حالوهوای نوستالژیک داشتم و برای آیندهٔ شغلیام هم میترسیدم.
زمانی بود که کامپیوترها به شکلی خیلی آرام و بیسروصدا جادویی به نظر میرسیدند.
نه به این خاطر که هوشمند بودند. به این خاطر که مرموز بودند.
قبل از اینکه فیدها پر از سروصدا شوند. قبل از اینکه هر مهارتی به یک بازار تبدیل شود. قبل از اینکه هر سرگرمیای به محتوا، شغل دوم یا مسیر شغلی بدل شود، فقط ماشین بود و کنجکاوی تو.
خیلی از ما با کد شروع نکردیم.
ما با شگفتی شروع کردیم.
شروع ما کلیککردن روی چیزهایی بود که نمیفهمیدیم. بازکردن پوشههایی که به ما ربطی نداشتند. تغییردادن تنظیمات فقط برای اینکه ببینیم چه میشود. نصبکردن چیزهایی که نباید نصب میکردیم. خرابکردن چیزی، هولکردن، بعد درستکردنش و تا آخر شب احساس نابغهبودن.
ما کامپیوترها را همانطوری یاد گرفتیم که بچهها شهرها را یاد میگیرند: با گمشدن در آنها.
جاهایی داخل کامپیوتر بود که وقتی بچه بودی تقریباً مقدس به نظر میرسیدند. Control Panel. BIOS. Device Manager. Registry Editor. حتی اسمهایشان هم مهم به نظر میرسید. شاید هم خطرناک. و همین فقط جذابترشان میکرد.
هر اشتباهی عظیم به نظر میرسید. هر تعمیری مزد زحمت خودت بود.
و جایی در میان همهٔ اینها، اتفاقی برای ما افتاد.
دلبسته شدیم.
نه به «صنعت». نه به برندسازی شخصی. نه به فرهنگ بهرهوری. و در ابتدا، حتی نه به برنامهنویسی.
ما عاشق کامپیوترها شدیم.
عاشق این حس که همیشه چیزی آن زیر هست. یک لایهٔ دیگر. یک توضیح دیگر. یک درِ پنهان دیگر.
انگار ماشین فقط یک ابزار نبود. انگار یک مکان بود.
و فکر میکنم وقتی خیلی از توسعهدهندهها از روزهای قدیم حرف میزنند، دلتنگی واقعیشان برای همین است.
نه فقط برای بازیهای قدیمی. نه فقط برای وبسایتهای قدیمی. نه فقط برای سختافزارها، فرومها یا سیستمعاملهای قدیمی.
ما دلتنگ آن نسخهای از خودمان هستیم که پیش از آنکه دنیا به ما بگوید این چیز به چه دردی میخورد، با تکنولوژی روبهرو شد.
قبل از اینکه شغل شود. قبل از اینکه مسابقه شود. قبل از اینکه مقایسه شود. قبل از اینکه بشود «یا خودت را برسان، یا جا میمانی».
حالا در عصر هوش مصنوعی هستیم و حسوحال پیرامون کامپیوترها دوباره عوض شده است.
برای اولین بار بعد از مدتها، خیلی از آدمها دیگر به کامپیوتر به چشم چیزی برای کاوش نگاه نمیکنند.
به چشم چیزی به آن نگاه میکنند که ممکن است جایشان را بگیرد.
و راستش را بخواهید، این ترس را درک میکنم.
وقتی هر هفته یک مدل جدید، یک دموی جدید و یک ترد جدید از راه میرسد که توضیح میدهد چرا شغلت در آستانهٔ ناپدیدشدن است، این اتفاق بلایی سر رابطهات با چیزی میآورد که زمانی عاشقش بودی.
تو را به حالت تدافعی میبرد. خستهات میکند. به این فکرت میاندازد که آیا این حرفه هنوز اهمیتی دارد یا نه. که آیا ساعتهایی که صرف یادگیری، دیباگکردن، ساختن و کمکم فهمیدن چیزها کردی، هنوز در دنیایی معنایی خواهد داشت که میتواند در چند ثانیه چیزی را تولید کند که قبلاً یک روز کامل از تو وقت میگرفت.
این حس واقعی است.
اما فکر نمیکنم اینکه هوش مصنوعی همهٔ گفتوگوها را تسخیر کرده، به این معنا باشد که دلیلی که از اول بهخاطرش اینجا بودیم را هم تسخیر میکند.
چون بیشترِ ما به این خاطر عاشق کامپیوتر نشدیم که ما را کارآمد میکرد.
عاشقشان شدیم چون کنجکاومان میکردند.
ما عاشق خودِ فرایند بودیم. شببیداریها. باگهای عجیبوغریب. پیروزیهای کوچکی که هیچکس دیگر درکشان نمیکرد. حسِ بهکارانداختن چیزی و دانستن اینکه چرا کار میکند.
این چیزی نیست که صرفاً چون حالا یک ماشین میتواند بیش از گذشته autocomplete کند، ناپدید شود.
اتفاقاً همین دوران چیز مهمی را آشکار کرده است:
خیلی از ما هیچوقت فقط برای تولید کد اینجا نبودیم.
اینجا بودیم چون فکرکردن را دوست داریم. ساختن را دوست داریم. فهمیدن سیستمها را دوست داریم. واقعیکردن چیزهای نادیدنی را دوست داریم. حس گفتوگو با یک ماشین را دوست داریم، حتی وقتی آن گفتوگو کلافهکننده است.
هوش مصنوعی ابزارها را عوض میکند.
اما آن غریزه را پاک نمیکند.
و شاید به همین دلیل است که با وجود اینهمه سروصدا، خیلی از توسعهدهندهها هنوز اینجا هستند. هنوز میسازند. هنوز نیمهشب لپتاپشان را باز میکنند. هنوز بیشتر از آنچه به زبان بیاورند، برایشان مهم است.
چون زیر این ترس، زیر این هایپ، زیر این سیل بیپایان اظهارنظرهای داغ، هنوز چیزی هست که از همهٔ اینها قدیمیتر است.
بچهای جلوی یک صفحهنمایش. که اینور و آنور کلیک میکند. که سعی میکند بفهمد از دست این چیز چه کارهایی برمیآید. که همزمان هم گیج است و هم شگفتزده.
آن حس از تیتر خبرها مهمتر است.
شاید هوش مصنوعی بخشهایی از کار را خودکار کند. شاید شکل این حرفه را تغییر دهد. شاید همهٔ ما را مجبور کند به شکلهایی که خودمان نخواستهایم خود را وفق دهیم.
اما نمیتواند به گذشته برگردد و آن عشق را پس بگیرد.
نمیتواند شبهایی را پاک کند که صرف سردرآوردن از چیزها کردی. نمیتواند آن بخشی از مغزت را پاک کند که وقتی بالاخره یک مسئله برایت جا میافتد، روشن میشود. نمیتواند لذت ساختن چیزی واقعی از تقریباً هیچ را پاک کند.
و شاید این همان چیزی است که این روزها مدام به آن برمیگردم:
کامپیوترها قبلاً جادویی به نظر میرسیدند، چون دنیاهایی را به رویت باز میکردند.
شاید حالا کار این نیست که بابت اینکه دنیا عوض شده وحشت کنیم.
شاید کار این است که به آن بخشی از خودت نزدیک بمانی که از همان اول دلش میخواست وارد این دنیا شود.
نه برای جایگاه. نه برای محتوا. نه حتی برای قطعیت.
فقط برای همان حس قدیمی.
کنجکاوی. شگفتی. امکان.
شاید ماشین حالا فرق کرده باشد.
اما جایی زیر همهٔ این سروصداها، فکر میکنم خیلی از ما هنوز به همان دلیلی اینجاییم که در بچگی بودیم:
چون این چیزها هنوز هم زنده به نظر میرسند.
این یادداشت ترجمهٔ فارسی نوشتهٔ خودم است — نسخهٔ اصلی (انگلیسی) در dev.to